رويکرد و زاويه نگاه ما به مسائل به اندازه‌اى اهميت دارد که با تغيير آن گاهى صورت مسئله عوض مى‌شود و احيانا پاسخ سوال واحدي، صد و هشتاد درجه تغيير مى‌يابد؛ براى مثال تغيير زاويه نگاه کانت (1) به فلسفه و متفاوت شدن رويکرد او، به اين صورت بود که او به وجوه آنرمال (2) و خطاى ربودن ذهن آدمى توجه کرد و به تدريج اين سوال در ذهن او روِييد که فهم چگونه چيزى است که در آن اشتباه هم واقع مى‌شود؟ از همين رو بود که کانت مى‌گفت من نمى‌خواهم مانند فيلسوفان ديگر وارد ميدان چالش‌هاى فلسفى بشوم و در نزاع آنها راى نوينى آورم بلکه سوال اصلى من اين است که چرا متفکران فلسفه به اختلاف راى و نزاع مى‌رسند؟ مثال ديگر مربوط به بحث جايگاه منطق در طبقه‌بندى علوم است؛ قدما که وحدت علوم را به موضوعات و حداکثر به غايات آنها مى‌دانستند، هيچ‌گونه قرابتى ميان منطق و رياضيات نمى‌ديدند چرا که موضوع رياضيات “کم” است و موضوع منطق، معقولات ثانيه منطقى و مآلا کيف و طبق نظر آنها ميان کم و کيف هيچ‌گونه قرابتى وجود ندارد و کم و کيف، بلکه تمام معقولات متباين به تمام ذات‌اند. از زمان دکارت (3) به اين‌سو، روش و روش‌شناسى علوم در کانون توجه متفکران قرار گرفت؛ رويکرد پراگماتيستى (4) و عملگرا در فلسفه هم مزيد بر علت شد تا تعاريف مبتنى بر روش و کارکرد گرايانه‌ (5) از علوم، جانشين تعريف‌هاى مبتنى بر موضوع و غايت‌گرايانه شود.حال اگر از اين منظر به منطق و رياضيات نظر افکنيم، هنر استنتاج و ساختار صورى استنتاجى آن دو، قرابت منطق و رياضيات را نمايان خواهد ساخت و چنان که مى‌دانيم، امروزه در طبقه‌بندى علوم، منطق را کنار رياضيات جاى مى‌دهند. (6) مثال ديگر که تغيير زاويه نگاه و رويکرد در آن، منجر به عوض شدن سوال و تغيير صورت مسئله شده است. مسئله خاستگاه گرايش دينى است، که از مسائل اساسى روانشناسى دين (7) است. پرسش اصلى در اين مسئله آن است که چه علل و عواملى موجب گرايش انسان به دين شد؟ روانشناسان دين در پاسخ به اين سوال نظريات متعددى را ارائه کرده‌اند. برخى عوامل اقتصادي، برخى ديگر عوامل روان‌شناختى و يا جامعه‌شناختى را در اين امر دخيل دانسته‌اند. (8) با توجه به اين مثال‌ها مشخص گرديد رويکرد فيلسوفان در طول تاريخ فلسفه و زاويه نگاه آنها به مسائل فلسفى به هيچ روى يکسان نبوده است و تحت تاثير عوامل مختلفي، تحولات زيادى پيدا کرده است. در اينجا ما به تقسيماتى از فلسفه که داراى سه ضلع هستند و به “تقسيمات سه ضلعى فلسفه” معروف هستند، مى‌پردازيم. اولين تقسيم سه ضلعى از فلسفه که به اعتبار جريان‌هاى سنت، مدرنيته و پست مدرن صورت مى‌گيرد سه رويکرد کلى فلسفى که عبارتند از: رويکرد سنت‌گرا، رويکرد تجددگرا و رويکرد پساتجددگرا (9) را در برمى‌گيرد. رويکرد سنت‌گرا به عالم و آدم، جهان‌بينى سنت‌گرايى را پديد آورده است که اين نوع جهان‌بينى (10) و طرز تلقى خاص از عالم و آدم و رابطه‌ ميان آنها، همانند هر جهان‌بينى ديگر داراى مولفه‌هايى است؛ اين مولفه‌ها عبارتند از جهان‌شناسي، انسان‌شناسى و معرفت‌شناسى و ارزش‌شناسي. سنت‌گرايان براى شناخت کلى هستي، عقل را کافى نمى‌دانند و به خودبسندگى عقل، اعتقادى ندارند. از نظر آنان با عقل تنها مى‌توان بخش کوچکى از جهان هستى يعنى طبيعت را شناخت اما بخش بزرگ‌تر و مهمتر جهان هستى را بايد با رجوع به سنت، شناخت و عقل براى شناختن اين بخش از جهان هستى کارآيى لازم را ندارد. فيلسوفان سنت‌گرا غالبا فلسفه افلاطون (11) و ارسطو (12) را با آموزه‌هاى دينى که به اعتقاد آنان مکمل عقل است، در آميختند و به اين ترتيب فلسفه‌هاى دينى مثل فلسفه‌هاى يهودي، مسيحى و فلسفه اسلامى را پديد آوردند. (13) ديدگاههاى نقادانه در دوره سنت و دغدغه‌هاى خطايابى در باب نظريات فلسفي، منجر به ارائه نظرياتى شبيه آنچه در فلسفه دکارت و فرانسيس بيکن (14) مى‌بينيم، شد. دکارت معتقد بود خطاهاى فيلسوفان قاعده‌مند است و ناشى از عدم رعايت ضوابطى است که در پرتو آنها، عقل درست عمل خواهد کرد وگرنه انسان‌ها از حيث داشتن عقل يکسان هستند؛ از همين رو بود که در آغاز کتاب “گفتار در روش” نوشت: “ميان مردم، عقل از هرچيز بهتر تقسيم شده است...” (15) و منطق جديدى (16) ارائه کرد که به اعتقاد مورخان انديشه تحول اساسى در ذهن و زبان انسان‌ها پديد آورد و تاريخ فرهنگ و انديشگى بشر را وارد دوره جديدى کرد. (17) اما فرانسيس بيکن که او هم منطق‌نوينى عرضه کرد و دغدغه و هدفى جز ايجاد تحول بنيادى در انديشه بشر نداشت، عامل خطا را که به زعم او همه فيلسوفان پيش از او با آن دست به گريبان بودند، در اين مى‌دانست که فيلسوفان، غايت فلسفه و معرفت را شناخت بماهو شناخت مى‌دانند. بيکن مى‌گفت غايت شناخت بايد تغيير و تسلط بر طبيعت باشد از همين‌رو بود که به متفکران توصيه مى‌کرد که “اسير طبيعت شويد تا امير طبيعت شويد” (18) يعنى طبيعت را بشناسيد تا از طريق تغيير دادن آن، بر آن تسلط يابيد. تحولات فکرى که تحت تاثير اين دعوت ايجاد شد، باعث شد که علوم تجربى بر صدر بنشيند و قدر ببيند. تجددگرايان به خودبسندگى عقل قائل بودند و معتقد بودند که با همين عقل، بدون نياز به ابزار و منبع ديگرى مى‌توان جهان هستى را شناخت. دکارت مفهوم نور طبيعى (19) را در فلسفه رسمى وارد کرد و با اين نگرش فلسفه جديد با عقل‌گرايى شروع شد. فيلسوفان تجددگرا آدمى را براى شناخت همه چيز توانا مى‌ديدند. ابزار عقل از نظر آنان براى حل همه مسائل نظرى و رفع همه مشکلات عملى کافى بود. البته جهان هستى از نظر آنان از چنان پيچيدگى که امروزى‌ها در ساختمان آن ديده‌اند، برخوردار نبود. ذهن و زبان آدمى هم، آئينه‌وار همه اخبار، راجع به عالم را بيطرفانه و بى‌هيچ دخل و تصرفى در اختيار او قرار مى‌داد. اختلافات و چالش‌هاى فلسفى بر سر صدق و کذب اين اخبار بود. معناى صدق هم چيزى جز مطابقت سخن با واقع نبود. مطالعه تاريخ علم و حاضر شدن عالمان بر مزار نظريات مدفون در تاريخ و مشاهده اينکه تاريخ علم، گورستان نظريات است، انديشمندان را به اين نکته واقف کرد که جهان پيچيده‌تر و پر رمز و رازتر از آن است که در نظر اول تصور مى‌شد. شکست‌هاى پى در پى نظريات و برنامه‌هاى علمى و آشکار شدن ضعف و نارسايى‌هاى نظرياتى که روزگارانى حکومت مطلقه داشتند و شهرت و قدرتى براى صاحبان خود به ارمغان آورده بودند، عالمان را بسيار خاشع و آنان را به ضعف‌ها و محدوديت‌هاى عقل و فهم بشرى آگاه ساخت. رويکرد پساتجددگرايانه در فلسفه با همين وقوف بر محدوديت‌هاى عقل بشرى است که آغاز مى‌شود. در بطن و متن دوره تجددگرايى در فرهنگ غرب، آهسته آهسته، چند متفکر عظيم‌الشان ظهور کردند و هر کدام رخنه‌اى در عقل، به معنايى که گفتيم، انداختند و به تدريج گرايش پساتجددگرايى را به وجود آوردند. در اين گرايش تلقى عينکى عقل، جانشين تلقى آئينه‌اى شد. متفکران يادشده عبارتند از: هيوم (20)، کانت (21)، مارکس (22)، فرويد (23)، نيچه (24) و... همه اين متفکران در جهت تضعيف دليل‌گرايى و برجسته کردن نقش علت، در تبيين آرا و نظريات، نظريه‌پردازى کرده‌اند. توجه به علل در پيدايش عقايد و باورها به جاى دليل، ويژگى بارز رويکرد پساتجددگرايى است. از اين‌رو کل تاريخ فلسفه غرب را به اعتبار جريان‌هاى يادشده، به سه قسمت مى‌توان تقسيم کرد. جريان سنت‌گرايى از آغاز تا زمان دکارت و فرانسيس بيکن؛ جريان تجددگرايى از دکارت و بيکن تا پايان نيمه اول قرن بيستم؛ و جريان پساتجددگرايى از 1950 تا به امروز. افزون بر سه جريان يادشده که بر اساس آنها مکاتب فلسفى را به سه گروه فلسفه‌هاى سنتي، فلسفه‌هاى مدرن و فلسفه‌هاى پست‌مدرن تقسيم کرده‌اند؛ تقسيم‌بندى‌هاى سه‌تايى ديگر هم در فلسفه صورت گرفته است؛ براى مثال اگر مثلثى رسم کنيم که در هريک از رئوس آن، ساحات سه‌گانه واقعيت قرار دهيم، اضلاع اين مثلث فلسفه‌ورزى فيلسوفان را از آغاز تاکنون پوشش خواهد داد. در يک ضلع مثلث شناخت عين و در ضلع ديگر ذهن و در ضلع سوم زمان قرار مى‌گيرد. در هر دوره‌اى يکى از اين رئوس مثلث، توجه فيلسوفان را به خود معطوف داشته است و نظريات خاصى را در فلسفه پديد آورده است، به نحوى که ساير مباحث فلسفى بر اساس آن تعيين پيدا کرده است و به سخن ديگر، رئوس ديگر مثلث از راسى که مورد توجه بوده است، تبعيت کرده‌اند. در دوره‌اى که شناخت “عين” يعنى متافيزيک وهستى‌شناسى در کانون توجه فيلسوفان بوده است، تلاش براى رسيدن به شناختى مطابق با واقع، که البته در بادى امر، مساوق با عين تلقى مى‌شد، غايت قصواى تفلسف به حساب مى‌آمد. در دوره اسکولاستيک که هستى‌شناسى و متافيزيک، کانون بحث و اشتغالات فلسفى بود، نحوه وجود هويات در عالم، مهم تلقى مى‌شد؛ دو راس ديگر، يعنى ساحت زبان و ساحت ذهن به تبع آن تعيين پيدا مى‌کرد و تعريف مى‌شد؛ براى مثال فيلسوفان مدرسي، ذهن را چيزى جز توانايى‌هاى معرفتى انسان که بتواند از عهده درک عالم برآيد، نمى‌دانستند. همچنان که زبان را داراى ويژگى‌ها و مشخصاتى مى‌دانستند که بتواند عالم را تبيين کند. اما در دوره کانت با انقلابى مواجه مى‌شويم که در اثر آن، راس ديگر مثلث يعنى “ذهن” محوريت پيدا مى‌کند. انقلاب کپرنيکى کانت، دو راس ديگر مثلث يعنى زبان و عين را تابع ذهن مى‌کند و بر اين اساس است که انديشه کانتى حدود عالم را با حد و اندازه فاهمه بشرى تعيين مى‌کند و زبان را هم جز آنچه که بشر با توانايى‌هاى معرفتى خويش، به وسيله آن به بيان حدود عالم مى‌پردازد، تلقى نمى‌کند. به همين ترتيب با ظهور ويتگنشتاين (25) و دو استاد صاحب‌نام او يعنى برتراند راسل (26) و جورج ادوارد مور (27) که به نياى فلسفه تحليلى و جنبش زبانى (28) شهرت يافته‌اند. ساحت زبان، دلمشغولى اصلى فيلسوفان را به خود معطوف مى‌سازد و تعبيراتى همچون افسون‌گرى‌هاى زبان، نظريه تصويرى زبان، نظريه کاربردى زبان، بازى‌هاى زبانى و... وارد ادبيات فلسفى مى‌شود.تقسيم سه ضلعى ديگر، در فلسفه- که در اين نوشتار تقسيم سومى است- به اعتبار سه جريان “دليل باب”، “علت‌ياب” و “معناياب” صورت گرفته است؛ اين تقسيم نيز همانند موارد پيشين فراگير است و همه مکاتب فلسفى را در برمى‌گيرد و به سخن ديگر، گستره آن به وسعت همه حوزه‌هايى است که مشغول فلسفه‌ورزى فيلسوفان بوده است. در دوره دليل ياب، براى نيل به غايت فلسفه، دلايل در کانون مباحث و مناقشات فلسفى قرار دارد؛ همه نفى و اثباتها با مغفول نهادن نقش فعال ذهن (مسئله کانت) و افسون‌گرى‌ها و کژتابى‌هاى زبان (مسئله ويتگنشتاين) متوجه دلايل است و گمان فيلسوفان آن است که ميان فاعل شناسايى و ابژه شناخت، هيچ حايل و فاصله‌اى وجود ندارد. بعد از پيدايش نظرياتى از آن دست که فلسفه‌هاى مدرن با آنها دست به گريبان بودند، دليل‌گرايى تضعيف شد و در امر معرفت و تکون نظريات علمي، بر عوامل غيرمعرفتى همچون عوامل روان‌شناختى و جامعه‌شناختى تاکيد شد. تاکيد زياد بر چنين عواملى و به همراه آن کم‌رنگ کردن نقش دلايل، نوعى نسبيت را در ارزش معرفت بشرى تداعى مى‌کند و همين امر و ياس فلسفى ناشى از آن زمينه‌ساز ظهور جريانى شد که از آن به جريان معناياب تعبير مى‌کنند. جريان معناياب، وجه دلالى داشتن خاصيت معطوف شدگى را منحصر به گفته ونوشته يا پديده‌هاى هنرى نمى‌داند بلکه همدل و هم‌سخن با عارفان مسلمان، که انسان وجهان را کتاب‌هاى تکوينى خداوند مى‌دانستند و به تبع قرآن آنجا که مى‌فرمايد: “و فى کل شيء له آيه” به نظام آيه‌اى هستي، پايبند بودند، وجه دلالى داشتن را ويژگى همه موجودات تلقى مى‌کردند.

همچنان که از متن واحدي، براى مثال متن قرآن و يا حتى متون بشرى همچون ديوان حافظ، تفسيرهاى مختلف مى‌توان داشت، در اين جريان، طبيعت بلکه کل هستى به منزله يک متن در نظر گرفته مى‌شود که از آن قرائت‌هاى مختلف مى‌توان داشت و در عين حال، همه آنها را مطابق با واقع دانست. همچنان که در مورد قرآن مبناى اصلى تحمل تفاسير و قرائت‌هاى مختلف، ذوبطون بودن قرآن است، در مورد کتاب‌هاى تکوينى خداوند هم، وجود طبقات هستى و لايه‌هاى مختلف وجود آدمي، پايه و مايه اصلى انديشه معناياب و جريان هرمنوتيک فلسفى است. (29)

پى‌نوشت‌ها:

1- kant, Immanuel (1804-1724)

2-normal a

3- Descartes, Rene (1650-1596)

4-ragmatism p

5- در تعريف کارکردگرا به جاى آنکه دنبال جنس و فصل معرف برگرديم، با برشمردن کار ويژه معرف و نقشى که براى ما ايفا مى‌کند به تعريف آن مى‌پردازيم.

6- نک: عليزاده، بيوک، مبانى منطق جديد، کتاب ماه (ادبيات و فلسفه)، ش 43

7- روانشناسى دين )pcychology fo religion( يکى از شاخه‌هاى دين‌پژوهى )study of religion( است که از يک سو، به بررسى آثار و لوازم روان‌شناختى اعتقادات و باورهاى دينى مى‌پردازد و از سوى ديگر، زمينه‌هاى روانى پيدايش باورهاى يادشده را بررسى مى‌کند که از جمله آنها گرايش به خود دين و زمينه‌هاى تحقق ايمان دينى است. به سخن ديگر موضوع روانشناسى دين، آن بخش از احوال درونى و رفتارهاى ناشى از آنهاست که با دين سر و کار دارد. افزون بر روانشناسى دين، تحت عنوان کلى دين‌پژوهي، دانش‌هاى کلى ديگرى وجود دارد که سر و کار برخى از آنها با صدق و کذب مدعيات دينى است و برخى ديگر با صرف نظر از صدق و کذب آنها به مطالعه آثار و لوازم مدعاهاى دينى مى‌پردازد. دسته اول مشتمل بر دو دانش “فلسفه دين )philosophy of religion( و الهيات )theology( است و دسته دوم مشتمل بر دانش‌هايى است از قبيل انسان‌شناسى دين )antropolgy of religion(، جامعه‌شناسى دين )sociology of religion(، تاريخ اديان )history of religion(، دين‌شناسى تطبيقى .)comparative religion( در مورد هريک از اين دانش‌هاى ميان رشته‌اى به کتاب ذيل مراجعه کنيد.

الياده، ميرچا، دين‌پژوهي، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي، دفتر اول و دوم، انتشارات علمى فرهنگى عليزاده، بيوک، کارنامه شهيد مطهرى و...، مجله حوزه و دانشگاه، ش 52

8-عليزاده،بيوک، گستره فلسفه ورزى و ملا‌کهاى متعدد فلسفه،نامه حکمت،ش5،ص43-42

9- سنت‌گرايي، تجددگرايى و پساتجددگرايى به ترتيب معادل‌هاى فراسى “traditionalism”، “modernism” و “postmodernism” است.

10- استاد مطهرى در کتاب “مقدمه‌اى بر جهان‌بينى اسلامي” ويژگى‌هاى يک جهان‌بينى خوب و عالى را موارد ذيل دانسته است. الف: اثبات و استدلال‌پذير باشد؛ به عبارت ديگر از ناحيه عقل و منطق حمايت شود؛ ب: به حيات و زندگى معنا بدهد؛ انديشه‌ لغو و بيهوده بودن و اينکه همه راهها به پوچى و بيهودگى منتهى مى‌شود را از ذهن‌ها خارج سازد؛ ج: آرمان‌ساز و شوق‌انگيز باشد؛ د: قدرت تقدس بخشيدن به هدف‌هاى انسانى و اجتماعى را داشته باشد؛ ه: تعهدآور و مسئوليت‌ساز باشد.

11-BC( plato 347-427)

12-BC ( Aristotle 322-384)

13- گفتنى است که قرار دادن فلسفه اسلامى در مقابل فلسفه غربى اشتباهى است که عموما در کتاب‌هاى فلسفى ما نيز شاهد آن هستيم. فلسفه‌هاى اسلامى در مقابل فلسفه‌هايى چون يهودى و مسيحيت قرار مى‌گيرد.

نک: عليزاده، بيوک، فلسفه تطبيقي؛ مفهوم و قلمرو آن، نامه حکمت، ش 1، ص55- 54

14- Bacon, Francis (1626-1561)

15- دکارت، رنه، گفتار در روش، ترجمه محمدعلى فروغي، ضميمه جلد اول کتاب سير حکمت در اروپا، ص 213

16- نک: عليزاده، بيوک، مبانى منطق جديد، کتاب ماه (ادبيات و فلسفه)، ش 43

17- از همين‌رو بود که در ايران، اولين کتابى که از فلسفه غرب به فارسى برگردانده شد کتاب “گفتار در روش” بود. محمدعلى فروغى که ماموريت اصلى دولت او مدرن کردن ايران بود، به خوبى متوجه اين نکته شده بود که تجدد تنها با انتقال مظاهر و محصولات تمدن جديد غرب ميسور نمى‌شود بلکه بايد بينش و جهانگرى يک ملت تغيير کند تا آنان خود، به تناسب تغييرات يادشده، تحولات لازم را در نحوه معيشت و جامعه خود ايجاد کند. شايد به اين لحاظ بود که او خود ترجمه کتاب “گفتار در روش” دکارت را برعهده گرفت و پس از ترجمه آن متوجه شد که فهم عميق آن در صورتى ميسور است و موثر واقع مى‌شود که خوانندگان آن با سير تحولات انديشه‌اى که در غرب منجر به پيدايش چنين کتابى شده است، آشنا شوند. اين بود که کتاب “سير حکمت در اروپا” را نوشت.

18- جهانگيري، محسن، احوال و آثار و آراى فرانسيس بيکن، ص 158

19- نور طبيعى )natural light( در برابر “نور الهي” که در فلسفه توماس آکويناس ( Aquias, Thomas( 1274-1224) به معناى وحى تلقى مى‌شد، وضع شد.

20- Hume, david (1776-1711)

21- نک: فعالي، محمدتقي، درآمدى بر معرفت‌شناسى دينى و معاصر، ص 66- 65

22- morx, kari (1883-1818)

23- Freud, sigmond (1939-1865)

24- Nietzsche, Friedrich (1900-1844)

25- Wittgenstein, Ludwig (1951-1889)

26- Russell, Bertrand (1970-1827)

27- Moore, George Edward (1958-1873)

28- جنبش زبانى در فلسفه داراى شاخه‌هاى متعددى است. در تقسيم اوليه به مکتب زبان ايده‌ال و مکتب زبان عادى تقسيم مى‌شود. مکتب زبان عادى نيز دو شاخه آکسفورد و ويتگنشتاين دوم را در خود جاى داده است.

29- عليزاده، بيوک، گسترده فلسفه ورزى و ملاک‌هاى تعدد فلسفه، نامه حکمت، ش 5، ص 50- 42

سکينه نعمتي