نخستين كار فلسفه، اگر نگوييم تمام آن، تحليل مفهومي است؛ تحليل مفاهيم اصلي اي كه همواره موضوع مورد توجه خاص فيلسوفان بوده است. درمحاورات افلاطون، سقراط مظهر كسي است كه بيش تر اوقات خود را به طرح پرسش هايي نظير «عدالت چيست؟» و «معرفت چيست؟» اختصاص داده است. بخش بزرگي از آثار ارسطو با تلاش هايي درجهت رسيدن به تعاريفي مناسب براي اصطلاحاتي نظير «علت»، «خير»، «حركت» و «معرفت» سروكار دارد.

طبق مرسوم،اين فعاليت هرقدر هم كه مهم باشد، باز به عنوان مقدمه اي براي وظايف نهايي فيلسوف-يعني رسيدن به برداشتي مناسب ازساختار اصلي جهان و مجموعه هاي مناسبي براي معيارهاي مربوط به رفتاربشر و سازمان اجتماعي - درنظرگرفته مي شود. اما در زمان ما اين اعتقاد جازم بالنده وجود دارد كه روش مورد استفاده فلسفه، كه به اجمال مي توان آن را به تفكر يا تأمل نظري اي تعريف كرد كه از رهگذر مشاهده يا آزمايش خاص تكميل نمي شود، براي به دست دادن نتايجي اساسي درباره سرشت جهان يا شرايطي كه تحت آن زندگي به خوشي يا به ناگواري سپري مي شود، واقعاً كافي نيست، و آن چه اين روش براي ايجاد آن مناسب است وضوح و صراحت با توجه به مفاهيم اصلي اي است كه برمبناي آن ها درباره جهان وحيات انسان مي انديشيم. اين تغيير اساسي درمركز ثقل و فعاليت هاي فلسفي، از آن جهت با فلسفه زبان ارتباطي خاص دارد كه با تغيير ديگر درمفهوم خود تحليل مفهومي همراه است. به عليت، حقيقت و معرفت بپردازيم، خواه به تكليف اخلاقي، سه شيوه مهم و متفاوت در بيان يك مسأله درفلسفه تحليلي وجود دارد. اگر مسأله معرفت را در الگوي خودمان بپذيريم مي توانيم بگوييم: 1- ماهيت معرفت را بررسي مي كنيم؛ 2- مفهوم معرفت را تحليل مي كنيم؛ و 3- تلاش مي كنيم روشن كنيم كه وقتي كسي مي گويد به چيزي معرفت دارد، منظورش چيست.

مورد 1 و 2 احتمالاً از لحاظ روش شناختي گمراه كننده اند. مورد 1 به اشتباه پيشنهاد مي كند كه وظيفه اصلي، تعيين و بررسي جوهري به نام معرفت است؛ جوهري كه وجود دارد و همان چيزي است كه مستقل از تفكر و گفتار وجود دارد. با كمال تأسف هيچ كس تاكنون شيوه قابل قبولي براي مكان يابي و آزمايش چنين جوهرهايي ارائه نكرده است.

مورد 2نيز ممكن است گمراه كننده باشد، مگر اين كه تنها صورت بديلي از مورد 3 درنظرگرفته شود؛ زيرا القا مي كند كه وظيفه اصلي عبارت است از بررسي موشكافانه و عميق درچيزي كه از آن به مفهوم (72) تعبير مي شود و كشف اجزائي كه اين مفهوم از آن ها شكل مي گيرد و نحوه قرارگرفتن اين اجزاء دركنار هم. دراين جا نيز ابداع روشي عيني براي انجام دادن اين كار، غيرممكن به نظر مي رسد. درحقيقت، حتي هنگامي كه فيلسوف به موضوع معرفت مي پردازد و مسائل خود را به صورت 1يا 2بيان مي كند، آن چه در واقع انجام مي دهد، تا حدي كه نتايج كارش ارزشي داشته باشند، تفكر و تأمل درباب ويژگي هاي گوناگون مربوط به كاربرد كلمه «شناختن» و كلمات هم ريشه آن است.
بنابر اين، فلسفه تا آن حدي كه دربرگيرنده تحليل مفهومي باشد، همواره با زبان سرو كارخواهد داشت. واگر تمام يا قسمت اعظم كار يك فيلسوف طرح ويژگي هاي مربوط به كاربرد يا معناي كلمات گوناگون و يا صورت هاي متنوعي از گزاره ها باشد، براي او ضرورت دارد كه براساس برداشتي كلي از ماهيت كاربرد و معناي زباني پيش رود. اين امر زماني اهميت خاص مي يابد كه فيلسوفان تحليل گرا درمشاجرات دامنه داري بر سرمعناي يك كلمه خاص يا بر سر تشابه يا تفاوت ميان معناي دو تعبير يا لفظ يا صور گوناگون لفظ درگير شوند. درفلسفه تحليلي اختلاف نظرهاي شديدي برسر موارد زير وجود دارد: آيا «من مي دانم كه p» به همين معناست كه «من اعتقاد دارم كه و p، من ادله كافي براي اين اعتقاد دارم، و p وضعيت مورد نظر است»؛آيا «الف علت ب است» يعني صرفاً اين كه الف و ب همواره با هم در ارتباط هستند؛ آيا «غمگين بودن» در دو جمله «من غمگين هستم» و «او غمگين است» معناي يكساني دارد؛ و آيا هرگز گزاره نظري درعلم مي تواند معنايي مشابه با تركيبي از گزاره هاي مشاهدتي (74) ]= مشاهده بنياد[ داشته باشد؟ هنگامي كه چنين مشاجراتي از طريق درك شهودي ازمعناي تعابير زباني (75) حل و فصل نشوند، فيلسوف ناگزير مي شود تا درباره اين كه چگونه يك تعبير زباني واجد معنايي خاص مي شود و درباره شرايطي كه تحت آن، دو تعبير معناي يكساني پيدا مي كنند، نظريه صريحي مطرح كند. از اين رو، تا آن جا كه فلسفه اولاً و بالذات نوعي تحليل مفهومي درنظر گرفته مي شود، فلسفه زبان موقعيت وجايگاه مهمي درنظريه روش فلسفي به دست مي آورد.