واقعيت در فلسفه
فلسفه از جمله علومى است که در پى دست يافتن به واقعيت است. واقعيت در فلسفه اعم از واقعيت عيني، ذهنى و زبانى است. ميان مجموعه اشيايى که در ساحت عين تحقق دارند و مجموعه اشيايى که متعلق به عالم ذهن هستند و مجموعه اشيايى که در قلمرو زبان قرار دارند، نسبت عموم و خصوص من وجه(1) برقرار است. وجه اشتراک اين سه مجموعه، عبارت است از آن دسته از واقعيات عينى که ما به آنها علم داريم و درباره آنها صحبتى مىکنيم يا مطلبى مىنويسيم و به اين ترتيب واقعيات ياد شده، پس از تبلور ذهنى که در مرحله علم به آنها تحقق پيدا مىکند، تبلور زبانى هم پيدا مىکند.(2)وجه افتراق ذهن و عين، از يک سو اشياى عينى است که ما به آنها علم پيدا نکردهايم و چه بسا از مقوله نادانستنىها هستند(3) و از سوى ديگر، مفاهيم و گزارههايى است که ذهن ما آنها را ساخته و حاکى از هيچ نوع واقعيتى در خارج نيستند؛ مثل مفاهيم و گزارههاى اعتبارى (به معناى قراردادي()4) و گزارههاى کاذب. وجه افتراق ذهن و زبان هم، از سوى ذهن، معانى و مفاهيمى هستند که لفظى براى آنها وضع نشده و يا اساس قابل بيان نيستند و به بيان ديگر “يدرک و لايوصف” هستند و از سوى زبان هم، الفاظ بىمعنا هستند. در فلسفه هم راجع به اشياى عينى بحث مىشود- مسائل وجودشناسي(5) و جهان شناسي(6) از اين قبيل هستند- و هم درباره اشياى ذهني، گفتگو مىشود؛ مباحث معرفت شناسي(7) درباره تصورات و تصديقات و براى از مباحث فلسفه ذهن(8)، مربوط به عالم ذهن هستند.
در فلسفههاى زباني(9) هم، راجع به اشيا زبانى بحث مىشود. اگر اشياى زبانى را تعبيرات زباني(10) بناميم يک تقسيم فراگير از آنها را مىتوان اين طور نشان داد که:تعبير زبانى يا مفردات (کلمات()11) يا عبارات (12) و يا جملات(13) هستند که مفردات نيز به سه دسته اسامى خاص(14)، وصفهاى معين(15)و ضماير اشاره(16) تقسيم مىشود. همچنين عبارات يا تقييدى هستند يا غير تقييدى که تقييدىها به وصفى و اضافى تقسيم مىشود.(17)
گفتنى است در هر دورهاى يکى از رئوس واقعيت (يعنى ذهن، زبان و عين) توجه فيلسوفان را به خود معطوف داشته است و نظريات خاصى را در فلسفه پديد آورده است، به نحوى که ساير مباحث فلسفى براساس آن تعين پيدا کرده است و به سخن ديگر رئوس ديگر مثلث (عين، ذهن و زبان) از راسى که مورد توجه بوده است تبعيت کردهاند. در دورهاى که شناخت “عين”يعنى متافيزيک(18) و هستى شناسى در کانون توجه فيلسوفان بوده است، تلاش براى رسيدن به شناختى که مطابق با واقع که البته در بادى امر مساوق با عين تلقى مىشد، غايت قصواى تفلسف به حساب مىآمد.
در دورههاى اسکولاستيک که هستىشناسى و متافيزيک، کانون بحث واشتغالات فلسفى بود، نحوه وجود هويات در عالم، مهم تلقى مىشد.
اما در دوره کانت،(19) با انقلابى مواجه مىشويم که در اثر آن، راس ديگر مثلث يعنى “ذهن” محوريت پيدا مىکند. انقلاب کپرنيکى کانت، دو راس ديگر مثلث يعنى عين و زبان را تابع ذهن مىکند و براين اساس است که انديشه کانتي، حدود عالم را با حد واندازه فاهمه بشرى تعيين مىکند و زبان را هم جز آنچه که بشر با توانايىهاى معرفتى خويش، به وسيله آن به بيان حدود عالم مىپردازد، تلقى نمىکند.(20) کانت فلسفههاى قبل از خود را، فلسفههاى آئينهاى مىخواند؛ زيرا آنها ذهن را مانند آئينهاى مىدانستند که واقعيات را آنگونه که هستند، نشان مىدهند. ولى وى فلسفه خود را فلسفه عينکى ناميد؛ زيرا ذهن، نزد او مانند عينک است که خود نيز رنگ دارد و مجموع دو رنگ خارج و عينک، علم ما را مىسازد.
او مىگفت اگر از کسى که عينک سرخ بر چشم دارد پرسيده شود که واقع چگونه است، سه پاسخ مىتواند بدهد:(21) يا همه چيز واقعا سرخ است، آن گونه که من مىبينم؛ يا همه چيز سرخ نيست؛ يا برخى از اشيا سرخند.
تنها راه فهم صحت و سقم اين قضيه آن است که عينک را از چشم برداريم. ولى اگر عينک به گونهاى باشد که خلع آن از چشم ممکن نباشد طبعا راهى به سوى کشف واقع نخواهيم داشت. ذهن، عينکى است که برداشتنى نيست. پس معرفت حاصل تعامل ذهن و عين است. از اين رو نخست بايد ديد ذهن تا چه حد در گزارشگرى راستگو است و بعد از اثبات صحت آنها، نوبت به جهانشناسى مىرسد. فلاسفه قبل از کانت مىگفتند: ذهن به “بود” (22) دست مىيابد؛ ولى کانت مىگفت ذهن تنها به “نمود”(23) دسترسى دارد. اگر انسان سالک صادقى باشد، فقط مىتواند به “بود” نزديک شود، نه اينکه به آن دست يابد. از اين رو از انطباق ذهن و عين تنها در صورت دسترسى به طرفين است. حال آنکه ذهن در هر مورد بازهم به نمودى ديگر مىرسد؛ زيرا هيچگاه بىعينک نمىتواند بود. بنابراين بايد ادعاى شناخت خارج را از سر بيرون کرد و به نمودها قانع بود.(24)
براساس اين مدل کانت از معرفت شناسي، فيلسوفان معرفت شناس که به دنبال انقلاب کپرنيکى کانت و دعوت او به شناخت فاهمه، دلمشغولى آنها بررسى سازوکار فاهمه بشر و کشف چند و چون علم و ادراک و تعين سهم ذهن در فرآيند ادراک شده است، غايت فلسفه را کشف فريب خوردگىهاى آدمى که ناشى از غفلت او از کار ويژهاى ذهن و فاهمه است،دانستهاند.
به همين ترتيب با ظهور ويتگنشتاين(25) و دو استاد صاحب نام او يعنى برتراند راسل(26) و جرج ادوارد مور(27) که به نياى فلسفه تحليلى و جنبش زباني(28) شهرت يافتهاند، ساحت زبان، دلمشغولى اصلى فيلسوفان را به خود معطوف مىسازد و تعبيراتى همچون “افسونگرىهاى زبان”، “کژتابىهاى زبان”، “نظريه تصويرى زبان”،(29) “بازىهاى زباني”،(30) “نظريه کاربردى زبان(31) و مفاهيم کليدى ديگر در باب ماهيت زبان(32) وارد ادبيات فلسفى مىشود. فيلسوفان تحليلى زبان، به تبعيت از ويتگنشتاين، غايت فلسفه را کشف فريب خوردگىهاى انسان از زبان مىدانستند. اگر کانت، توجه فيلسوفان را به فعاليت فاهمه معطوف کرد، ويتگنشتاين گام را فراتر گذاشت و زبان را هم فعال، افسونگر و کژتاب معرفى کرد. آدمي، در بادى نظر گمان مىکند که اگر هم ذهن، فعال باشد و دخل وتصرفى در واقع انجام دهد و اشيا را آنچنان که هستند براى ما نمايان نسازد، زبان ديگر چنين نيست و ترجمان امين ذهن و ناقل بىطرف افکار است؛ آنچه بر ذهن خطور مىکند و تبلور ذهنى مىيابد، اگر انسان بخواهد بدون هيچگونه دخل و تصرفي، بر زبان جارى مىشود و تبلور زبانى پيدا مىکند. اما ويتگنشتاين نشان داد که چنين نيست و زبان هم، همچون ذهن، دخل وتصرفهايى دارد و در اصل، زبان است که فعال است و فعال بودن ذهن، تابعى از فعال بودن زبان است. او توضيح داد که فکر کردن، نوعى سخن گفتن است و حد واندازه فکر وانديشه آدمى به قد و قواره سخن گفتن اوست. اين جمله ويتگنشتاين در تراکتاتوس(33) که “آنچه نشان دادنى است، گفتنى نيست”، بيانگر همين نکته است که توضيح داديم. ويتگنشتاين مىانديشد که اکثر مسائل فلسفي، بلکه همه آنها ناشى از کژتابىها وافسونگريهاى زبان است و از اين رو، ما مسئله واقعى نداريم و آنچه در کتابهاى فلسفى آمده است، مسئله نما(34) هستند. بر اين اساس، در تلاش جهت افسون زدايى از زبان و زبان کاوىهاى فيلسوفان، همه مسائل ناپديد خواهند شد و از همين رو بود که در کتاب پژوهشهاى فلسفي(35) خود نوشت که “همه مسائل فلسفى بايد ناپديد شود.”(36)
پىنوشتها:
1- رابطه دو کلى در صورتى عموم و خصوص من وجه است که هر کلى نسبت به کلى ديگر از جهتى اعم باشد واز جهتى اخص. به عبارت ديگر برخى از مصداقهايشان مشترک است و هريک از آن کلى ها، هم مصداقهاى مخصوص به خود دارند.
2- نک: ملکيان، مصطفي، معرفتشناسي، سلسله درس گفتارها در دانشگاه امام صادق(ع)، ص3
3- گفتنى است که قدما در آثار منطقى خود، در مبحث دلالت، سخن از وجودهاى چهارگانه به ميان مىآورند که با آنچه درباره ساحات سهگانه واقعيت بيان مىکنيم، مطابقت دارد. وجودهاى ياد شده، عبارتند از: وجود عيني، وجود ذهني، وجود لفظى و وجود کتبي. وجود خارجي، وجودى است که از آن خود شى است و به وساطه آن در عالم تحقق دارد. هنگامى که انسان با وجود خارجى يک شى مواجه مىشود و صورتى ذهنى يا معنايى از آن” را نزد خود حاضر مىکند که وجود ذهنى ناميده مىشود. بشر دريافت که نمىتواند براى انتقال معانى ذهن خود به ديگران، تصوير ذهنى خود را به ديگران وارد کند يا خود شى خارجى را حاضر نمايد و لذا دست به وضع الفاظى زد تا با استفاده از آنها بتواند مفاهيم خود را به ديگران منتقل کند. صدا امرى ناپايدار است و فقط براى انتقال مفاهيم به کسانى که نزد ما هستند به کار مىآيد اما بشر مىخواست مفاهيم خود را هم به انسانهايى که در جاهاى دور بودند و که به نسلهاى آينده منتقل کند و لذا علامتهاى نوشتارى (خط) پديد آمد که آن وجود کتبى شى مىباشد. ما با خواندن يک کلمه، آن لفظ را به خاطر مىآوريم و آنگاه معانى ذهنى آن را در ذهن خود حاضر مىکنيم و در پى آن به شى خارجى علم پيدا مىکنيم. به عبارت ديگر هر يک از اقسام وجود شى راهنمايى کننده (دلالت کننده) بر قسم ديگر است.
4- گفتنى است، “اعتباري” مشترک لفظى است؛ دو معناى اعتبارى که معمولا در بماحث فلسفى به کار مىرود و گاهى ميان آنها خلط صورت مىگيرد، عبارتند از: مفاهيم انتزاعى فلسفى يا همان معقولات ثانيه فلسفي، مثل “امکان”، “وجوب”، “وحدت”، “فعليت” و امثال آن؛ ب) مفاهيم و گزارههاى قراردادي- که بحث ما نيز هست- که ايجاد و اعدام آنها به اعتبار معتبرين، بستگى دارد؛ مثل مفهوم “مالکيت”، “رياست”، “زوجيت” و امثال آن و گزارههايى که علم حقوق و قوانين موضوعه کاربرد دارد. دانشهايى که از نوع مفاهيم و گزارهها پديد آمده باشند، اعتبارى ناميده مىشوند.
5-ntology o
6-osmology C
7-pistemolgoy e
8-hilosophy of mind p
9-hilosophy of language P
10-inguistic expressions L
11-ingular words S
12-hrases P
13-entencesS
14-ropernames P
15-efinte derscriptions D
16-ndeicalsI
17- نک به:عليزاده، بيوک، فلسفه تطبيقي؛ مفهو م و قلمرو آن، نامه حکمت، ش1، ص 68-67
18-etaphysics m
19--kant, Immanuel (1804- 1724)
20- عليزاده، بيوکف گستره فلسفه ورزى وم لاک هاى تعدد فلسفه، نامه حکمت، ش5، ص 48
21- شبيه به اين مثال در ادبيات فارسى ما نيز يافت مىشود. به تعبير مولوي، اگر شيشه عينک ما کبود باشد، همه چيز را کبود خواهيم ديد: “بر دو چشمت بود شيشه کبود/ لاجرم، عالم کبودت مىنمود.”
22-omenon n
23-henomenon p
24- فعالي، محمدتقي، درآمدى بر معرفت شناسى دينى وم عاصر، ص 66-65
25- Wittgenstein, Ludwig Josef (1951-1889)
26- Russell, Bertrand (1970-1827)
27- Moore, George Edward (1958-1873)
28- جنبش زبانى در فلسفه، شاخههاى متعددى دارد که در تقسيم اول به مکتب زبان ايدهآل )ideal language( و مکتب زبان عادى )ordinary language( تقسيم مىشود. همچنين مکتب زبان عادى خودنيز دو نحله مکتب آکسفورد و مکتب ويتگنشتاين دوم را در خود جاى مىدهد. در توضيح هريک از اين مکتبهاى زبانى بايد گفت:در مکتب زبان ايدهآل، فيلسوفان در پى آن هستندکه زبان ايدهالى پديد آورند که بهتر بتواند واقعيات را بازنمايى کند. سروکار اين گروه بيشتر با مباحث منطقى است و صورت سازهايى که در حوزه منطق صورت مىگيرد، دلمشغولى اصلى آنهاست. به اين لحاظ است که منطقدانها به زبان صورى يا مصنوعى )artifical language( مىپردازند. به اين ترتيب زبانهاى مصنوعى در حقيقت ايدهآليزاسيون زبانهاى طبيعى )natural language( هستند. پوزيتويست هاى منطقي)logical language(همچون کانارپ(carnap ,Rudlof(1891-1970)) در اين گروه جاى مىگيرند. در مقابل مکتب زبان عادي، اعتقادى به بازسازى زبان عادى و طبيعى ندارند. به اعتقاد اين گروه از فيلسوفان، مسائل فلسفي، ناشى از کاربرد اشيا زبانى که متعلق به زبان عادىاند، در متون فلسفى مىباشد. همانطور که گفته شد مکتب زبان عادي، خود مشتمل بر دو شاخص متمايز است. يک شاخه که به مکتب آکسفورد مشهور است مشتمل بر فيلسوفانى همانند آستين (John Lnashow1911-1960) و (؛Austin رايل ( Ryle , Gilbert(1900-1976)؛ استراسون ( Strawson, Peter(1919-) و... است. شاخه ديگر مربوط به ويتگنشتاين دوم يا ويتگنشتاين متاخر نابردار است. گفتنى است ويژگى مشترک اين جنبشهاى زباني، زبان کاوى و تحليلهايى است که مىخواهد از طريق کشف افسونگرىها و کژتابىهاى زبان و مالا تعيين سهم زبان در فرآيند معرفت، به واقعيت نائل شود.
29-icure theory of languang p
30-anguage games l
31-se theory of language u
32- در مورد هريک از نظريات فلسفى ويتگنشتاين متقدم و متاخر به منابع زير رجوع کنيد:
اکبري، رضا، ايمان گروى (کىيکگور، ويتگنشتاين و پلانتينگا)، قم: نشر پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي، زمستان 1384
مهدوىنژاد، محمدحسين، نظريه تصويرى زبان...، نامه حکمت، شماره1، ص 123-107
همو، ويتگنشتاين: معنا، کاربرد و باور ديني، نامه حکمت، ش5 ص104-69
33-hilosophicus -Trantatus logico p
34-seudoproblemP
35-hilosophical Investigationsp
36- عليزاده، بيوک، فلسفه تطبيقي؛ مفهوم و قلمرو آن، نامه حکمت، ش1، ص 65
محسن آلوستانى مفرد